﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دست نوشته های من</title>
    <description>paria23's description</description>
    <link>http://paria23.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پریا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 09:11:01 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سلام</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام سلام دوستای گلم البته اگه هنوز کسی به اینجا سر میزنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقته حتی خودمم اینجحا نیومدم چه کنیم دیگه زندگیه نمیزاره گرفتاریا که بیام اینجا این ترم واقعا سرم حسابی شلوغه چون دوتا پروژه داشتیم باید تحویل بدم البته یکیشو تحویل دادم یکیش که سخت تر و سنگینتره مونده هنوز یعنی هنوز هیچ کاری نکردم&amp;nbsp; میبینین چقد زرنگم من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب از اتفاقای این چند وقت بگم که بازم مثل همیشه &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ا- بعد از تعطیلات عید یعنی 16 فروردین پسر داییم که 33 سالش بود بر اثر سکته قلبی فوت شد که خیلی خیلی دردناک بود مخصوصا که دوتا بچه هم داره پسرش 8 سالشه دخترشم 1 سالو نیمشه.&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه بگم اتفاق چندانی نیافتاده که بخوام بگم&amp;nbsp; یکیشم اینکه یکی از زنداداشام ویزاش اماده شده حالا قراره 17 تیر عروسی بگیرن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدم اینکه خودمم در شرفش هستم :d حالا ببینیم چی میشه که اگه خدا بخواد همون تیر ماه ما هم عقد میکنیم خب پسره از فامیلای دوره که با هم ارتباط خانوادگی داریم که خب چند سالی میشه خواستگاره ولی من بهش جواب ندادم تا چند وقت پیش که خودش باهام تماس گرفت و خواست بیشتر آشنا شیم قبل ازدواج. حالا میام مفصل در موردش میگم:d&amp;nbsp; الان وقتم کمه قول قول بزودی زود برگردم.&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/9442752/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-9442752</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 09:11:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نوتون مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;خب سال 90 هم داره کم کم تموم میشه خدارو هزاران مرتبه شکر سال خوبی بود واسمون پر از شادی و موفقیت خدا کنه سالهای دیگه هم هیمنطوری باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خدا میخوام سال 91 سالی سرشار از شادی و موفقیت و همچنین سلامتی برای همه باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سال نو رو به همتون تبریک میگم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/9140696/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-9140696</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 19:28:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مادر 2</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز جواب آنژیو مامانو گرفتیم گفت رگای فرعیش مشکلی ندارن ولی انشعاب رگ اصلیش تنگ شده اورژانسی نوشت پیش یه فوق تخصص جراحی واسمون که از شانس ما تا شنبه نیستش دکتره . از این دکتره پرسیدم گفت حتی المکان از بالن استفاده میکنیم نمیدونم بالن چیه کسی سر در میاره؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دعا کنین به عمل نکشه:(&amp;nbsp; خیلی میترسم ما پیش&amp;nbsp; مامان خودش چیزی نمیگیم ولی خودش حسابی روحیه باخته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامنم تا یکسالو نیم پیش بخدا هیچ مشکلی نداشت اگه میرفت دکتر فقط واسه خاطر آرترز زانوهاش بود ولی از بعد مرگ خالم بدون استثنا هر ماه دکتره الانم مشکل قلبی بهش اضافه شده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خدایا خودت کمکمون کن&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/8926899/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-8926899</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 08:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مادر</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقته اینجا نیومدم اوه آخرین بارو خودمم یادم نیست کی بود والا دروغ گفتم اگه بگم وقت نداشتم وقت که بود ولی خب تنبلی نمیزاشت بیامو بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاقای زیادی این مدت واسم افتاده تا&amp;nbsp; دلتون بخواد چه تو دانشگاه چه بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از مهمتریناش اینه که با اجازتون چند وقتیه یه رابطه جدید شروع کردم با یکی از بچه های دانشگاه همکلاسیم نیست دوست یکی از ژسرای همکلاسیمه البته فعلا هیشکی از دوستیمون خبر نداره حالا این ماجراش طولانیه میام میگم همشو:D&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فعلا که دوتا از پسرای همکلاسیمو رنجوندم باهام قهرن به قولی دوستام فکر کنم تا آخر دانشگاه کل پسرای کلاس بر علیهم کودتا کنن خدا بدادم برسه به م چی هر روز یکی میاد پیشنهاد میده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;واما&lt;/strong&gt; یکی دیگه اینکه مامانم یه مدته مشکل قلبی پیدا کرده بعد از اکو و اسکن دکترش واسش آنژیو نوشت که 4 روز پیش انجام داد خدایی خیلی سخته یه شبم بیمارستان بستری بود که خودم پیشش بودم جواب آنژیوشو هفته دیگه میدن دعا کنین مشکل خاصی نباشه مادر من تموم دنیای منه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;برای سلامتی همه مادرا دعا کنین&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/8899982/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-8899982</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 15:48:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همچنان ادامه دارد : D</title>
      <description>&lt;p&gt;این ماجرا همچنان ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارشنبه یه سر رفتم دانشگاه با دوستم کلاس داشتیم بعد از کلاس رفتیم بوفه دیدم دوتا از ژسرای کلاس دوستمو صدا زدن بیرون باهاش حرف بزنن خلاصه بعد یه یه ربع دوستم برگشت گفت پری من از دست تو خودمو میکشم گفتم به من چیکار داری خلاصه بردم بیرون گفت بیا کارت دارم رفتیم گفت اینا اموده بودن در مورد (ل ) حرف میزدن گفتن از روزی که بهش جواب رد داده بخدا خونه نرفته اومده خونه محردی ژیش ما هیچیم نمیخوره چند روه تورو خدا بگین خانوم فلانی فقط باهاش حرف بزنه ببینه چشه دوستمم گفته بود بهش بگین لقمه بزرگیو انتخاب کرده اصلا در شان پریا نیست اون اصلا نمیتونه با خانواده این روبه رو شه.. خلاصه بعد چند دقیقه جرو بحث شمارشو داده بودن دوستم گفته بودن خودش باهاش حرف بزنه ما دیگه نمیدونیم بخدا کلافمون کرده.. منم دوستم اینارو که گفت.. بعدم گفت میخوای خودت زنگ بزن گفتم همین الان شمارشو جلو چشمم پاک کن من دلم نمیخواد حرف بزنم زوره خوشم نمیاد... خلاصه رفتیم یکی از دوستاشو دیدیم گفت اینهاش این پریا خودشه بخدا خیلی حرف زدم راضی نمیشه بهش بگین خودش بیاد باهاش حرف بزنه گفتم نههههههههههه نگین من حرفی ندارم باهاش بزنم هرچی گفت خانوم فلانی بخدا گناه داره گفتم به من ربطی نداره من حرفی ندارم باهاش بزنم... خلاصه فکر کنم همچنان این قصه ادامه دارد.. ولی خدایی بد جور خورده تو برجکش بزار ادم شه فکر کرده کیه:D&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن :اون 12 که گفتم بیشعور رد کردن تو کارنامم حالا میون اون همه بیستو 18-19 یه 12 بدجور چشمک میزنه 2 نمره هم رو معدلم تاثیر گذاشت آخه 3 واحدی بود(آیکون یارو که بغض کرده)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/8137101/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-8137101</guid>
      <pubDate>Sat, 15 Oct 2011 06:43:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عسلی چرا میزنیم اومدم خو بچه که زدن نداره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب من الان باید چی بگم؟؟ هوم!!!!!!!!! آهان یادم اومد ماجرای آقای (ل) هیچی دیگه ردش کردم رفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتیم کلاس دیدمش وی اینقد سربزیر سده بود بزور سلامم میکرد روز بعدش به دوستم گفتم رفت باهاش حرفید گفت اسم پریم نمیاری&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;به کل جوابش کرد دیگه بیرون دانشگاه بودیم صدام زد رفتم خودش شروع کرد حرف زدن گفتم ببین آقای فلانی من نه قصد دوستی دارم نه ازدباج&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif','emotions_dlg.e28');"&gt;&lt;img title="نیشخند" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/4.gif" alt="نیشخند" width="20" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;نه با شما نه هیچکس دیگه ای . خلاصه امروزم دیدمش خیلی سربزیر شده و کم حرف میره میشینه یه گوشه ساکت بیشعور اصلا سلامم نمیکنه دیگه میره دور وامیسه نگاه میکنه با این چشای باباقوریش&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif','emotions_dlg.e28');"&gt;&lt;img title="نیشخند" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/4.gif" alt="نیشخند" width="20" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه چیز دیگه من تابستون واحد داشتم همشون بیست شدم بجز یکی نمره نداده بود امروز رفتم با هزار زحمت از آموزش پرسیدم اولش گفت 4 شدی&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif','emotions_dlg.e3');"&gt;&lt;img title="تعجب" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/13.gif" alt="تعجب" width="20" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;منو میگی رنگم شد مثل گچ بعدش گفت نه 12 شدی&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif','emotions_dlg.e13');"&gt;&lt;img title="گریه" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/20.gif" alt="گریه" width="20" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;بیشعور نمیدونم چرا 12 داده بهم من اصلا نمره از 18 به پایین ندارم کلا اینم یه درس خیلی ساده که استادش بخدا میاد کلاس همش تو چرته بیشعور احمق اعتراض زدم ولی فکر کنم بندازتم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;یارو میگفت اگه مطمئین نیستی اعتراض نده میندازتتا گفتم اشکال نداره بهتر از 12&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/47.gif','emotions_dlg.e44');"&gt;&lt;img title="زبان" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/47.gif" alt="زبان" width="20" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب دیگه همینارو بخونین تا میام&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/8110566/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-8110566</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2011 17:34:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماجرای آقای   ل</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب بالاخره من باز اومدم خوبین؟؟ سلامتین؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب از کجاش شروع کنم؟؟/ هوم؟؟؟؟؟؟؟ خب این چند وقته دورو ور کلاسو امتحان بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;تا هفته گذشته. اتفاق خاصی پیش نیومدمثل همیشه آهان غیر یه چی بگم؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادتونه&amp;nbsp; تو یه پست در مورد یکی از پسرای همکلاسی گفتم به اسم (ل) خب !! او روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز آخر امتحانا بودیکی از پسرای همکلاسی صدام زد گفت میتونم باهاتون خصوصی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بحرفم گفتم بفرما گفت راستشو بخوای در مورد یکی از بچه ها میخوام حرف بزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش خیلی به شما علاقه داره یعنی در حد جنون هر جا میریم در مورد شما حرف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میزنه من بهش قول دادم با شما حرف بزنم.. یادتونه اون پریروز با یکی درگیر شد( دو روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;قبلش تو سالن نشسته بودیم یه پسره ول کن نبود همش نگاه میکرد دیدم اینم پرید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا گلاویز شدن با پسره) گفت دیده اینجوری نگاه کرده رفته گلاویز شدن باهاش بخدا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;خیلی داغونه.. گفتم بهش بگو من الان جوابی ندارم بهش بگم چون قصد دوستیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ندارم نه با اون نه هیچ پسری گفت ولی اون قصدش دوستی نیست منم گفتم بگو بعدا جوابشو میدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من با پسرای کلاس خیلی جورم مثل دخترا میمونم حرف زدنم راحتم باهاشون اینم که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه چند وقته ول کن نیست هر جا میرم میبینم قبل من اونجا سبز شده به هر بهانه ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;میاد حرف زدن والا دوستام میگفتن پری این یه چیزی زیر سرشه انگاری عاشقه باو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ر نمیکردم&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&amp;nbsp; یه چیزی بگم الحق پسر خوبیه نجیبه کل کلاس ازش تعریف میکنن&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;الانم نمیدونم چی جوابشو بدم &lt;strong&gt;لطفا راهنمایی&lt;/strong&gt;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا میام اههم اخبارو به اطلاعتون میرسونم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/7961178/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-7961178</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Sep 2011 08:21:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قرو قاطیه دیگه.........</title>
      <description>&lt;p&gt;سیلام دوست جونیای خوف خودم خوبین؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عیدتون مبارک البته پسا پس&amp;nbsp; :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببینم کسی راه درمان تنبلیو میدونه ثواب داره بخدا انگاری رفتی حجو اومدی اگه به منم بگین بد جور موندم خودمم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب از این چند وقته بگم که خب هفته ی گذشته بازم با زنداداش (از این به بعد منظورم از زنداداش همین جدیدس دیگه) رفتیم تهران بازم واسه کارای ویزاش. این راه تهرانو صاف کردیم ما دیگه از بس رفتیم اومدیم.. با اتوبوس رفتیم ساعت 5 صبح در سفارت بودیم بنده همونجا گرفتم دراز کشیدم خوابیدم تا 6:دی به چی میخندی خو خسته بودم از ساعت 6 صبح روز قبلش من نخوابیده بودم خو.. بعدشم یواش یواش مردم جمع شدنو سفارت که باز شد رفتیم داخل به یارو گفتم این دفه دیگه باید مدارکو تحویل بگیری ما 2000 کیلومتر میکوبیم میایم هر بار :دی( چاخان بود همش) خدارو شکر که تحویل گرفت مدارکو .. ما هم اومدیم بیرون از ذوقمون ساکو در سفارت جا گذاشتیم:دی رفتیم سوار مترو یادمون افتاد خودمون دیگه مریم از خنده البته چیزی توش نبود یه پتو از این کوچولوها بود با میوه هایی که مامان گذاشته بودو یه خورده بیسکوییت... بیخیالش شدیم گفتیم بزار اون سربازا بخورنش ولش کن. دیگه نرفتیم واسش یه سر رفتیم پیش داداشو زنداداش دیگم که یه هفته بود تو تهران لنگر انداخته بودن.. جمعشون کردیمو راه افتادیم به سمت خونه&amp;nbsp; منم که دیگه هیچی تا پام میرسه تو ماشیم میخوابم یه بالش گذاشتمو تا خود خونه خوابیدم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هفته هم که همش ددرو بازار بودیم با زنداداش..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_خدا من چه گیری افتادم رفته بودیم تو بازار بازم این اماکن بهم گیر دادن چیزی نمونده بود سوارم کنن ببرن ولی خانومه گذاشت برم&lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;&amp;nbsp;نمیدونن چیکار کنن دیگه . ای تو گور همشون..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_یه چی دیگه تا حالا شده از کسی کینه داشته باشین بعد هر کاری کنین نتونین ببخشینو حلالش کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_من تو زندگیم از 4 نفر بد جوری کینه به دل گرفتم بخدا ادم کینه ای نبودم و نیستم دلی اینا واقعا در حقم بد کردن خیلی بد.. هرکاری میکنم نمیتونم ببخشمشون و حلالشون کنم.. امیدوارم بتونم یه روز این کارو بکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_این روزا دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شده خیلی خیلی. امیدوارم هر جا هست خوشبخت باشه.:(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/7855741/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-7855741</guid>
      <pubDate>Wed, 31 Aug 2011 17:16:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام</title>
      <description>&lt;p&gt;فایده نداره باید یه تکونی به اینجا بدم خیلی دوس دارم بیام بنویسم هر روز ولی چیکار کنم نمیدونم این تنبلی از کجا اومده هر کاری میکنم نمیتونم&amp;nbsp; یکی بیاد یه تکونی به من بده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البتهه اینم بگم جدا از تنبلی یه کمم سرم شلوغه من هفته ای دوروز بیکارم اونم به درس خوندن میگذره بقیشو از 6 صبح میزنم بیرون تا 4 دانشگاهو کلاسای دیگه وقتمو حسابی پر کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روز رفتیم با دوستام فال قهوه گرفیتم یعنی من نمیخواستم بگیرم اول دیدم اونا گرفتن جالب بود منم گفتم بزار بگیرم .. فالگیره میگه نیت کن دوستم باهام بود گفتم فاطی چی نیت کنم میگه خاک تو سرت نمیدونی هنوز فالگیره میگه واسه چی اومدی پس گفتم هیچی والا ننجون فقط واسه سرگرمی اومدم&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;. آخرش هیچی دیگه فالمو گرف خدایی همه چیو راست گفتا خودم شاخ در آوردم.. ولی ترافیک مرد بود تو زندگیم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;خودم فکر کنم یه 4-5 تا شوهر کنم. طلاق بدم&lt;img title="شیطان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif" alt="شیطان" border="0" /&gt;&amp;nbsp;از اتفاقایی که میگفت دوتاش اتفاق افتاده..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف واسه گفتن زیاده اتفاقم خیلی افتاده ولی یه دختر خوب میخواد که تنبلیو بزاره کنار بیاد بگه که امیدی به من یکی نیست پس بیخیالش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی میکنم از این به بعد روزانه یا حداقل هفته ای یه بارو بیام بنویسم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت عسلی.:&lt;/strong&gt; ننجونم بیا بنویس شاید منم تونستم بیام یه انگیزه شدی&lt;img title="یول" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/26.gif" alt="یول" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/7517220/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-7517220</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Aug 2011 06:58:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب من بالاخره خلوت شدم بیا نت امتحانام که دوشنبه قبل تموم شدن که از 5تا 4 تاش اعلام شدن که خدارو شکر زیر 18 نداشتم فقط یکیش مونده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب دوشنبه &amp;nbsp;هم با زنداداش جدیده(دختر خاله) رفتیم تهران واسه ی کارای ویزاش که از اونجا داداش کوچیکه به ما پیوست دوشب تهران بودیم که از 5 صبح بدو بدو داشتیم تا شب خداییش زندگی تو شهری مثل تهران خسته کنندس.. آخرشم مدارکش ناققص بود افتاد یه روز دیگه&lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&amp;nbsp;یه جام اماکن بهم گیر داد.. من که بد لباس نپوشیدم همونایی بود که اینجا تو شهر خودمون میپوشم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه ترم تابستونم واحد برداشتم.. اوف تو این گرما کی بره کلاس خودمم موندم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://paria23.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>پریا</author>
      <comments>http://paria23.persianblog.ir/comments/272151/7273957/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-272151.post-7273957</guid>
      <pubDate>Mon, 11 Jul 2011 18:16:32 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
